تبليغاتX
بی خانمان
.
.
.
   به همان سادگی
     که کلاغ سالخورده
  با نخستین سوت قطار
   سقف واگن متروک را
           ترک می گوید
       دل
        دیگر
     در جای خود نیست
   به همین سادگی ...

              حسین منزوی

نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 5:17 بعد از ظهر | لینک ثابت |
.
.
.
ای درخت آشنا
شاخه های خویش را
ناگهان کجا جا گذاشتی؟
یا به قول خواهرم فروغ:دستهای خویش را
در کدام باغچه
عاشقانه کاشتی؟
این قرارداد
تا ابد میان ما
برقرار باد
چشمهای من به جای دستهای تو
من به دست تو آب می دهم
تو به چشم من آبرو بده
من به چشمهای بی قرار تو
قول میدهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم . . .

نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 7:17 بعد از ظهر | لینک ثابت |
...

و مرد افتاده بود.

یکی آواز داد: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

دو تن آواز دادند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

ده ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

تمامی آن سرزمینیان گرد آمده اشک ریزان خروش براوردند: دلاور برخیز!

و مرد به پای خاست.
نخستین کس را بوسه ای داد
و گام در راه نهاد.

گابریل گارسیا مارکز

نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 4:8 قبل از ظهر | لینک ثابت |
می خوام سکوت کنم!
تو اوج هیجان این روزها که توی دانشگاه و ستاد و جاهای دیگه کلی بحث ها داغ هست و من هم کلی ناپرهیزی کردم و کلی ...
دلم می خواد کلی سکوت کنم،
برم یه روستا و تا دو - سه ماه دیگه ....
آخ! سکوت ...
آخ! می گن شاعرا به درد سیاست نمو خورنا ...
آخه من که شاعر نیستم!
چه فرقی می کنه! روحیه ت...میشو که داری !!!
دلم گریه می خواد!
دلم شعر ... ترانه ...
آخ اگه بارون بزنه ...

نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در جمعه یکم خرداد 1388 ساعت 9:9 بعد از ظهر | لینک ثابت |
گفت: ببین اگه مطمئنی، اگه فکراتو کردی اینا رو بخورا ... آخه برگشت مرگشت تو کارش نیس! ... تو آب حل کن ... بزن بالا ... دراز بکش ... 10 دقیقه بعد ... پَر !

فکرامو کردم، امشب دیگه شبشه !

تو آب حل کردم، لیوان روبرومه ... اتاقمو که می بینم بغض می کنم!
 خیلی وقته از ته دل گریه نکردم! اما نه ... اگه گریه کنم ممکنه خالی بشم!

وصیت نامه؟ نه نیاز نیس ... نه چیزی دارم که ... نه دلی در گرو و نه ... بی خیال!
 همش همین چارتا کتابه، هرکی زودتر برداشت مال خودش!

دارم گریه می کنم و می نویسم، جالبه ها ...
 
 چیه؟ چی شده حالا؟
... آخه، آهای خبر نداری، دلم داره می میره ...!!

راستی ... پا حساب عشق مشقو اینا کسی نذاره ها ...
از این بچه بازیا تو کت ما نمی ره !

فقط من از اینجا می رم! فک نکنم چیزی بشه!

آن که دائم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد

خیلی سال پیش، بهشت را سه طلاقه کردم برای دلم ...
خیلی سال پیش دنیا رو فروختم برای دلم ...
و الان یکی دو سالی می شه دلمو فروختم برای ...
برای ...
کاش می دونستم دلمو واسه چی فروختم!!
واسه دنیا ...
واسه بهشت!
طرف کلیه شو فروخت تا زندگی کنه، غافل از این که بدون کلیه ...
و من دلمو فروختم تا ...
و حالا بدون دل ...
نمی تونم!

نا امیدی؟
ببین! خود من از این شعارا زیاد دادم!
اما دیگه نمی تونم! دیگه دیگه ...
دیگه سیگارم آرومم نمی کنه !!!

امشب شب وصاله ...
همیشه مرگو دوس داشتم!
چرا گریه؟
دلم واسه دلم تنگ شده!
آخه آخه خیلی دوش داشت امشبو ببینه، اما حیوونیو فروختم! نیستش امشب!

زمانی خوش داشتم زمین فرش زیر پا و آسمان سقف بالای سرم باشد!
حالا که سقف بالای سرم ......
اَََََََه ...

دارم خل می شم!!

بد باختم!
بد! خیلی وقته خودمه مثل کسی می بینم که وسط یه بیابون ... بریده!
نه نای رفتنی داره و نه تاب ایستادنی ...
زانوهاشو بغل کرده،
نگاهش پر از حسرت!
در انتظار مرگ!

مرگ همیشه برام شکوه داشته،
که همیشه زیستنی دوباره را ...
اما حالا ...
نه از پرواز خبری و نه از سوختنی ...
چقدر دلم تنگ سوختن بود!

آهای تو که این همه دوری از من!
این روزا در حال عبوری از من!
آهای تو که فکر می کنی سوزوندی
دار و ندارمو با دوری از من ...

نوشتن!
این آخرین لذتم بود!
اگه دلم برا چیزی تنگ بشه فقط برا نوشتنه!
یعنی اون دنیا قلم کاغذ می دن واسه ...
و این آخرین نوشته ...

بسه دیگه زیادی حرف زدم!

نیازی به حلالیت کسی نیس!
این رفاقتای ... نیازی به این حرفا نداره !

فقط می مونه یه چیز!
جرات خوردن این لیوان!
امشب ...

امشب یه سره می کنم کارو ... امشب شبشه !

نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 11:57 بعد از ظهر | لینک ثابت |


دل ساده
 برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
 گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
 که قند شهر
دروغی بیش نبوده است...

نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در سه شنبه هشتم بهمن 1387 ساعت 1:42 قبل از ظهر | لینک ثابت |
« ای پدر عبدالرحمن ،
 آیا ندانسته ای كه از نشانه های حقارت دنیا در نزد حق این است كه سر مبارك یحیی بن زكریا را برای زنی روسپی از قوم بنی اسرائیل پیشكش برند ؟
 آیا نمی دانی كه بر بنی اسرائیل زمانی گذشت كه مابین طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پیامبر را كشتند
و آنگاه در بازارهایشان به خرید و فروش می نشستند ،
آن سان كه گویی هیچ چیز رخ نداده است !
و خدا نیز ایشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد .»
امام حسین (ع)
نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در دوشنبه شانزدهم دی 1387 ساعت 3:39 قبل از ظهر | لینک ثابت |
1. سران عرب بالاخره دست به کار شدند
و برای از پای در آوردن اسرائیل اعلام کرده اند که
گاوها و مرغ های اسرائیل را تا آخرین قطعه خواهند خورد!

حال گاوها!

2.  بعضی خیالشان جمع است
که موشک های اسرائیل خواب امشبشان را پریشان نمی کند!
و برای وجدان دردشان هم ...

حال روشنفکران مثلا مسلمان را می گویم!

3. طرف کنار بخاری نشسته بود، قهوه ی تلخی کوفت می کرد و بینوایان می خواند!
و گاهی دست هایش را لابلای موهای ظریف سگش حرکت می داد!
و حتما اشک هم می ریخت، برای کوزت بیچاره که توی سرما ...
بینوایی درب خانه اش را زد و کمک خواست و او ناراحت که چرا حال معنوی اش حین خواندن رمان خراب شده است!

حال روشنفکران وطنیمان است!

4. ما هم که ...
حتما و البته محکوم می کنیم!
نمی دانم اگر این واژه ی محکوم را از سیاسیون بگیرند چه گهی خواهند خورد!

حال سیاست!

5. امام گفته بود: دلم برای چمران تنگ شده است!
نمی دانم چرا؟ اما امروز دلم عجیب برای مصطفی تنگ بود!
نمی دانم چرا؟ اما امروز برای هزارمین بار به پدربزرگهایمان حسودی کردم که نه مرزی داشته اند و نه دولتی و نه محکوم کردنی!
پا می شدند می رفتند وسط معرکه ...

حال مصطفی که همیشه وسط میدان بود!

6. نمی دانم چرا؟
اما پیامبر می گفت اگر صدای مسلمانی به دادخواهی بلند بود و ...
نمی دانم چرا؟
اما احساس می کنم جواب پیامبر را با محکوم کردن نمی شود داد!
نمی دانم چرا؟
اما از محرم و حسین خجالت می کشم که هنوز هم اگر دین نداریم، آزاده هم نیستیم!
نمی دانم چرا؟

حال شرمنده گان!

7. . . . امروز حالم از همه ی دنیا به هم خورد،
وقتی کودکی خانه اش را زیر چکمه ی تانک ها بنا می کرد
و وقتی عروسکش را
از زیر آوارهای خانه شان بیرون کشید!

حال کودکان غزه!

نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 1:25 قبل از ظهر | لینک ثابت |
سیگار دومی رو توی سر سیگار اولی خراب می کنم!
و سومی رو توی سر دومی ...
کاغذ پر از خط شده است ! خط خطی!
و اتاق پر از دود !
نه می تونم گریه کنم،
نه بنویسم،
نه داد بزنم،
نه راه برم،
نه کتاب بخونم!
دلم دیوونگی می خواد! 18 سالگی!
دلم بارون می خواد! دلم دیگه دیگه نمیتونه !
دلم دیگه دیگه ...
چی شده ؟
بی خیال !
سیگارام تموم شده!
می فهمی!
هی خدا، یه نخ . . . نداری ؟

نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در جمعه ششم دی 1387 ساعت 1:44 قبل از ظهر | لینک ثابت |

دیر بود و سرد، سرد سرد!

باران آرام تند می شد، تند تند!

شاخه های بید اما در باد بود! دیر بود! دور دور!

سرش روی تنه ی درخت بود! خواب بود! خواب خواب! مجنون بود! مجنون لیلی!

لیلی اما دیر بود، اما دور بود!

باران که بیدار بود! تند بود! آرام بیدارش کرد! صورتش خیس بود! که لیلی نبود!

.................................................................................................

بی خیال متن ادبی...!

لیلی نوشته بود : گردوهام تموم شده بود، می دونی این روزا سرم شلوغه عزیزم! به تو گردو نرسید! به جای گردو بازی، با یه چیزه دیگه بازی کن! فعلاً بای ...!

باران بود! صدای زنگ sms  ! عزیزم! مجنونم! مگه الان زیر درخت چنار قرار نداشتیم! خواهر مادر خوب...! دوباره با کی می لاسی ما رو ...! یادش رفته بود که با شیرین هم ...

باران نبود! عصر جدید بود! عصر عسرت! عصر اساسرت! انسان اما دیگر نبود! ... که عشق نبود! ... نسل، البته نسل جدید بود!

 

. . .گذشت دوره ای که ما یکی بود

خدا و عشق آدما یکی بود

تو کوچه های غربی صناعت

عشقو گرفتن ازشما جماعت

درسته دیگه توی شهر ما نیس

دلی که مثل کاروانسرا نیس

یه چی می گم ایشالا دلگیر نشین

قربون اون دلای تک سرنشین

شهر بدون مرد شهر درده

قربون شکل ماه هرچی مرده . . .

فکر کنم شعر مال شهرام شکیبا باشه!

نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 8:35 بعد از ظهر | لینک ثابت |

.

.

.

تفاله های چایی و پوسته های میوه را با پوزه ام کنار می زنم! بوی سبزی گندیده توی صورتم می خورد! چه بوی دلنشینی! گشنمه ...! یه کم قوطی ها رو لیس می زنم! روغن ته نشین قوطی ها هم بد نیست! اما گشنگی ... این زباله ها هم به درد نخورد ... پلاستیک بعدی ...

 بذار ببینم چی داره...؟ اووووه ... مثل این که اینجا مایه داریه! بذار ببینم! آهان! اینا پاکتهای پیتزاست... ته مونده هم داره؟! ... نه! یه تیکه فقط! ریاضت کش به تکه ای بسازد! استخوان را عشق است! اما خب حالا چون اصرار می کنی یه گاز ...! از اون گازا که به لپ می زنن! نه ! به مذاق ما نمی سازه ...! بعدی ...

باید محله رو عوض کنم! شاید هم شهرو ...! اصفهانیها مگه خودشون چیزی می خورن که زباله داشته باشن ...!

قوطی کنسرو صورتمو زخم کرده! دیروز هم پام رفت تو چاله و ...! له له می زنم! زبانم 20 سانتی متری بیرون است! مثل سگ! چرا مثله؟! خود سگ! خود خود ...! نه از این سگ های سانتی مانتال ها ... که بعض شما نباشن بعض شمان در هر حالی ...! که همه چیزشون به راه است! دیروز یکی شان را دیدم توی بغل دختری که ...! اوووه...! تنها همین یک بار بود که آرزو کردم جای آن سگ باشم! نه فکر بد کنی ها ! ... که بغل دختره ...! نه! بالاخره ما هم ...! بعله!

اما امروز گشنگی امان نگذاشته است! له له می زنم! شاید  فلسفه ی وجودی سگ ها همین است! سارتر کجاست که روشنمان کند؟! من له له می زنم، آیا هستم؟!! من تشنه ام، آیا ...؟ اووووه! این را که باید از دکارت ...! چه فرقی می کنه؟

به دست هایم نگاه کن! تهی است! آیا پرندگان بر دستهای تهی فرو خواهند آمد! آیا پرندگان بر دستهای تهی آواز خواهند خواند! له له می زنم! هستم؟! نمی دانم! دلم هم نمی خواهد بداند که خرک خویش را لنگان لنگان فروخته است! از این کیسه به اون کیسه فرجه؟!!

گشنمه...! یکی مدام توی گوشم می خونه: ...آرزو دریای شوره! دریای شور زندون ماهه ...! من له له می زنم! کیسه بعدی ... خون صورتمو گرفته! بارون هم که مثل همیشه! ... میاد چرچر...پشت خونه ی هاجر ... هاجر عروسی ... راستی سهم ما از عروسی هم فقط یه تیکه استخون بود! له له می زنم! نور بر صحنه می تابد! شهر شلوغه... پر از گوشت! من ولی دلم استخون می خواد ...! جیگر هم تا دلت بخواد هست! له له می زنم! کیسه ی بعدی ... قحطی استخون اومده ...! فکر کنم استخوناشم می خورن!

کف پاهام می سوزه ... از بس دویدم! قلبم داره کنده می شه...از بس ماشین ها جلوی پاهام زدن رو ترمز! زبونم از دهنم زده بیرون!  له له می زنم ... آب ازش می چکه ...همه از من بدشون میاد... اینو از سنگایی که بچه ها بهم می زنن می فهمم! راستشو بخوای دی شب که توی آینه خودمو نگاه می کردم بدم اومد از زبونم که همینجوری آویزونه ...! خیلی وقته دارم له له می زنم! ماهیا تشنه ترینن! آخه آب دریا شوره! روی لباشون آبه و آهه ... بخت سگا که سیاه تر از ماهیاس! اقلاً ماهیا آب شور می خورن! ما چی؟! استخون که گیرمون نمی یاد هیچی، کلی هم سنگ می خوریم! جدیدا هم که همه جیگر سیخ می زنن تو کار استخون نیستن...!

...............................................................................................................

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

 دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

کسری من نه اینکه مرا شعر تازه نیست

 من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز

من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست

 با او چه خوب می شود از حال خویش گفت

 دریا که از اهالی این روزگارنیست

امشب ولی هوای جنون موج میزند

دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست

 ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین

دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

صبح تا حالا بغض این چند وقته ترکید! بالاخره! اینجا برای از تو نوشتن ... مثل سگ شده ام! سگی در آستانه ی دنیا ... که به استخوانی بسازد ... و کاش استخوان را می یافت تا ... بدان امید که به این دل قرار باز آید! هرچی بیشتر می دوم کمتر می رسم! له له می زنم! از این کیسه به اون کیسه! اون روزا فکر می کردم گوسفندم که یه جا بستنم و به علفی خوشم و حالا ...کاش بسته بودم! کی این زنجیرو پاره کرد؟!! دلم برات تنگ شده جونم! برای سادگی ... برا با هم بودن! خدا جون ...

گریه تنها پناه کسی است که پناهی ندارد! که دنیا مرا می خواند و من سرگردان در پی اش! که آسمان دور است و زمین البته چراگاه خوبی است ... دیگر نمی شود نوشت! بارونو دوس دارم هنوز ... حس می کنم پیش منی ... وقتی که بارون ...

نهج البلاغه را باز می کنم:

... مرا نیافریده اند

تا خوردنی های گوارا سرگرمم سازد

چون چارپای بسته باشم

که به علف پردازد

یا چون چارپای واگذارده

که خاکروبه ها را بر هم زند

و شکم را از علف های آن بینبارد

و از آنچه از آن خواهند غفلت دارد

یا مرا نیافریده اند تا وا نهند

یا به بازی سرگرم کنند

یا ریسمان گمراهی را کشان باشم

و یا بیخودانه در سرگردانیها گردان ...

....................................................................................

شعر از محمد علی بهمنی

نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 8:13 بعد از ظهر | لینک ثابت |
...و تو!

- دختر بی بازگشت ِ گریه ها! -

از یاد نبر که ساده نویسی،

همیشه نشان ساده دلی نیست!

پس اگر هنوز

بعد از گواهی گریه ها در دفترم می نویسم:

« باز می گردی»

به ساده دل بودنم نخند!

اشتباه ِ مشترک ِ تمام شاعران ِ این است،

که پیشگویان خوبی نیستند!?

نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 1:59 قبل از ظهر | لینک ثابت |
من زندگی را دوست دارم،
ولی از زندگی دوباره می ترسم !
دین را دوست دارم،
ولی از کشیش ها می ترسم !
قانون را دوست دارم،
ولی از پاسبان ها می ترسم !
عشق را دوست دارم ،
ولی از زنها می ترسم !
کودکان را دوست دارم،
ولی از آینه می ترسم !
سلام را دوست دارم،
ولی از زبانم می ترسم !
من می ترسم، پس هستم !

این چنین می گذرد روز و روزگار من !
من روز را دوست دارم،
ولی از روزگار می ترسم !
حسین پناهی
نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 1:20 قبل از ظهر | لینک ثابت |
از زندگی از این همه تکرار خسته ام

 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
 

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
 

 بیزارم از خموشی تقویم روی میز

 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 از او ککه گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

 از حال من مپرس که بسیار خسته ام...
نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 1:7 بعد از ظهر | لینک ثابت |
قطره قطره اگر چه آب شدیم
 ابر بودیم و آفتاب شدیم
 ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
 همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
 ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
 ما که با مرگ بی حساب شدیم
نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در پنجشنبه یازدهم مهر 1387 ساعت 1:55 قبل از ظهر | لینک ثابت |

نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 4:3 قبل از ظهر | لینک ثابت |
وایسا دنیا ...

وایسا دنیا ...

من می خوام پیاده شم !
نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در پنجشنبه چهارم مهر 1387 ساعت 6:46 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 

        و رسالت من این خواهد بود


                   تا 2 استکان چای داغ را


 از میان 200 جنگ خونین


           به سلامت بگذرانم،


                   تا در شبی بارانی


               آنها را با خدای خویش


             چشم در چشم هم نوش کنیم!


)                             حسین پناهی)

نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 3:14 قبل از ظهر | لینک ثابت |
           بیراهه رفته بودم
             
                       آنشب،

           
             دستم را گرفته بود و می کشید!

     
     زین پس همه ی عمر را بیراهه خواهم رفت...

(حسین پناهی)
نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 ساعت 4:24 قبل از ظهر | لینک ثابت |
بسم ا...باالاخره این کارم تموم شد و می شه خوابید...وای!
...خوش دارم كه كوله‏بار هستي خود را كه از غم و درد انباشته است بر دوش بگيرم، و عصازنان به سوي صحراي عدم رهسپار شوم
.
خوش دارم از همه‏چيز و همه‏كس ببرم و جز خدا انيسي و همراهي نداشته باشم.
خوش دارم كه زمين زيراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگي و تعلقات آن آزاد گردم.
خوش دارم كه مجهول و گمنام، به سوي زجرديدگان دنيا بروم، در رنج و شكنجه آنها شركت كنم، همچون سربازي خاكي در ميان انقلابيون آفريقا بجنگم تا به درجه شهادت نايل آيم.
خوش دارم كه مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد بسپارند تا حتي قبري را از اين زمين اشغال نكنم...
( مصطفی چمران)
نوشته شده توسط محمد هادي قرباني در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 4:13 قبل از ظهر | لینک ثابت |
 
business article